|
گاهی دچار فروپاشی می شیم، حتی اگه سرشار از هوش عاطفی باشیم، گاهی قوی ترین نیروی درون هم نمی تونه مانع از این فروپاشی بشه. به هیچ چیز در دنیا به اندازه این فلسفه اعتقاد ندارم که وقتی خوشبختم که کسی که دوستش دارم نیز خوشبخت باشد، حتی به قیمت بدبختی من، در آنصورت این بدبختی آخر همان خوشبختی اول است. بزرگترین چیزی که از درون منو مثل موریانه می خوره اینه که احساس خوشبختی رو در مورد او نمی بینم. از اینکه به راحتی خود را در همه محافل رها می کنه و حتی پس از گذشت زمانی حاضر به انجام هر کاری بشه به شدت ترس دارم. امروز بهش تلفن کردم. در فاصله این دو هفته و سه روز بعد از تلفن دو روز پیش این دومین تماس بود. با شادی برام تعریف می کرد، از بودن در خانه شهاب و دیگران، "دیشب که پیش شهاب بودم یه کاری کردم ( و می خندید )، مشروب خوردم، بعد شروع کردم به خندیدن، بلند و بدون اراده..." همه اینها را با خنده تعریف می کرد. یاد دو سال پیش افتادم که با جمعی چهار نفره به شمال رفته بودیم و با اقتدار اجازه نوشیدن مشروب رو بهش ندادم، حتی وقتی یکی از بچه ها لیوانی براش ریخت و به سمتش برد جلوش رو گرفتم. از نوشیدن مشروب توسط یک انسان ناراحت نمی شم و هیچ ترسی ندارم، اما برای او نگرانم، از طرفی رامتین با آن قلب پاک پیش از رفتنش همیشه سفارش می کرد که نگذارم او مشروب بنوشد. وقتی در تلفن امشب جریان نوشیدن مشروب رو برام تعریف کرد دچار همون فروپاشی شدم، با خودم گفتم هنوز فقط دو هفته از فاصله ما گذشته اما آدم های با ظاهر ساده و صمیمی، اما در حقیقت بی صفتانی که تحمل دیدنشان را ندارم به راحتی در طول همین مدت کوتاه او را وادار به انجام کاری کردند که سه سال تمام این اجازه رو بهش نداده بودم. بی اختیار در حالیکه او با خنده مست شدنش را تعریف می کرد اشکهایم جاری شد، برای لحظاتی نتوانستم حرف بزنم. "الو؟ چرا حرف نمی زنی...؟ الو؟..." تلاش کردم به خودم مسلط بشم، اشکهام رو پاک کردم، با صدایی که تلاش می کردم لحن چند دقیقه قبلش رو بهش برگردونم گفتم "بله، ببخشید، یه لحظه صدا قطع شد..."
اگه توانش رو داشتم،
کاش می دونستی چقدر سخته وقتی در مورد رفتن "او" با کس دیگه ای حرف می زنیم. بعضی حقایق توی زندگی خیلی خیلی تلخ میشن. اونقدر که شاید طعم تلخشون رو تا ابد زیر زبونمون حس کنیم. امروز وقتی در مورد "او" تلفنی باهام حرف زدی و گفتی که در مورد برقراری ارتباطش با کس دیگه صحبت کردی، وقتی داشتم نماز می خوندم گریه ام گرفت، با خودم گفتم مگه میشه؟! یعنی هم آغوشی هفته پیش من و "او" آخرین هم آغوشی این رابطه عاشقانه بود؟!؟!؟!؟!؟ خیلی سخته که از عشقت به خاطر عشقت ببری. درسته که به خاطر خودش دارم ازش دل می کنم، به خاطر اینکه وقتی میره تفریح، میره پیک نیک یکی کنارش باشه که بتونه باهاش پز بده، بگه این هم همسر منه، دوست پسر منه، به خاطر اینکه وقتی میره مهمونی با تمام وجودش برقصه، کنار دوست پسرش، دوست پسر خودش، آره درسته که جدایی من از "او" به خاطر خودشه ولی سختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.خیلی سخت. اصلا برام قابل تصور نیست که دیگه نتونم تنش رو لمس کنم، دیگه نتونم در پایان هم آغوشی اون لبخند ملسش رو ببینم.
زندگی را دوست دارم،
هیچگاه به پایان فکر نمی کنم ،
زیبایی های زندگی را هرگز برای خود نیندوز ،
|
شناسنامه
اگر بتوانی بی قید و شرط جشن بگیری و پایکوبی کنی، هنگامی که مرگ نیز به سراغت بیاید میتوانی بخندی، جشن بگیری و با شادی از دنیا بروی بایگانیشهریور 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 ملودیهای دلنشین |